به زودی وارد روزمرگی هایت خواهی شد...
به زودی وارد روزی میشوی که آرام و ساکت روی صندلی چوبی قدیمی ات رو به روی پنجره ی خانه نشسته ای
و چای مینوشی ...
و همسرت طبق معمول مشغول غر و لند هایش ست!
به زودی متوجه خواهی شد...
که چه کلاه بزرگی سرت گذاشت ، این زندگی!
که هر روزت را به بهانه ی روز بهتر از تو ربود...
و تو چه ساده لوح بودی که حرفش را باور کردی!
زندگی تو همین امروز است،
همین ساعت ...
کاری که دوست داری انجام بده!
"دوستت دارم" را به هرکس که لازم است بگو...
هر از گاهی را با دوستانت بگذران،
فارغ از هر فکر ، سفر کن...
بعد تر ها متوجه خواهی شد!
اما...
زندگی ات را همین امروز،
همين الان ...
زندگی کن!!
معصوم نوشت :
+با من مدارا کن بعد ها دلت برایم تنگ خواهد شد ...
+ چقدر همیشه عشق داشتم به این روزهای پاییزی الانم دارم ولی بی مهر ...
+ با تاخیر مهر و پاییزتون مبارک , محرمم اومد چه زود!
+ میرم واسه تولدم میام اینجا دوباره !
+ نه حال دلم خوبه نه حال چشام ...
برچسب: باز هم این جمعه نیامد,باز هم این چشم ابری,باز هم این سه نفر,
نویسنده: رها هاشمی